اين روزا...ـ
اين روزا دلم بدجوري گرفته ... فاجعهي غزه از يه طرف و واكنشهاي دلسرد كننده به اون از طرف ديگه روح آدمُ بسي آزرده ميكنه. ـ
اين روزا كارم شده سرك كشيدن به وبسايتها و وبلاگهاي «غزهاي»، به اين اميد كه تو اين همه ياس و نااميدي كه وجودمُ فراگرفته، نقطهاي از اميد پيدا كنم. گاهي كورسوهايي به چشم ميخوره، اما...ـ
مرگ سرخ به از زندگي ننگين است
اين روزا دلم بدجوري گرفته ... فاجعهي غزه از يه طرف و واكنشهاي دلسرد كننده به اون از طرف ديگه روح آدمُ بسي آزرده ميكنه. ـ
اين روزا كارم شده سرك كشيدن به وبسايتها و وبلاگهاي «غزهاي»، به اين اميد كه تو اين همه ياس و نااميدي كه وجودمُ فراگرفته، نقطهاي از اميد پيدا كنم. گاهي كورسوهايي به چشم ميخوره، اما...ـ
مرگ سرخ به از زندگي ننگين است
مقصر اصلي حماسه و اسرائيل بايد حماس رو خلع سلاح كنه
غزه امروز كربلاست
غزه امروز كربلاست
مگر ما خودمان در ايران كم بدبختي داريم؟
واي اگر خامنهاي حكم جهادم دهد
واي اگر خامنهاي حكم جهادم دهد
بذار هرچي عرب سوسمارخور بكشند
مرگ بر اسرائيل مرگ بر حسني مبارك
مرگ بر اسرائيل مرگ بر حسني مبارك
مگه موقعي كه ما ميجنگيديم كسي به ما گفت حالت چطوره؟
اسرائيل بايد با خاك يكسان شود
اسرائيل بايد با خاك يكسان شود
اين فلسطينيها همونهايياند كه به عراق در جنگ با ايران كمك كردند
سطل آبتان را بريزيد
سطل آبتان را بريزيد
اسرائيل حق داره از خودش دفاع كنه
...
اين روزا «خشونت» و «نفرت» همه جا موج ميزنه. انگار انسان هرگز از صلح و دوستي بويي نبرده.ـ
اين روزا مرگ و كينه نقل اصلي اين (به قول مامانم) آشفته بازاره. ـ
اما توي اين حرف و حديثهاي به ظاهر جورواجور و در حقيقت يكسان، تو يه وبلاگي يه كامنت كوتاه از يه ناشناس ذهنمُ در خودش اسير كرد: ـ
ـ«خسته شدم بس که یه نفر گفت مرگ بر آمریکا و یه نفر گفت مرگ بر جمهوری اسلامی.خسته شدم از این همه تناقض.خسته شدم از اینکه میبینم یه نفر تو کشورم شبا گوشه خیابون میخوابه ولی انگار هیشکی نمیبینتش.یه دختر ۳یا۴ ساله تو غزه از درد فریاد میکشه ولی هیشکی براش مهم نیست.خسته شدم.نمیدونم کی راست میگه کی دروغ.کجای دنیا آرامشه؟کجا مردم واسه هم غصه میخورن.خسته ام.بیاین با هم دوست باشیم.فقط برای چند لحظه ی کوتاه......» ـ
گويي ساختمان قواعد اين دنيا، تو همين يه استثنا فرو ميريزه. گويي حقيقت بشريت تو همين چند سطر خلاصه شده . ـ
من هم خستهام. اين تنها نقطهي اميد، (اين چند سطر كوتاه)، هم تنها بر نااميديام افزود. ـ
دنياي عجيبي است. شايد تنها بايد مانند سينا «٢٥ سال سكوت» كرد... اما تنها پاسخي كه به «٢٥ سال سكوت» داده شده، ترديد برانگيز است: ـ
ـ«آنهايي كه نمي دانند صبح تا شب در خيابان و تلويزيون و همه جا حتي سوراخي كه در ديوار است (كه موش دارد) فرياد مي زنند و كله ي ما را مي خورند!كساني كه بيشتر ميدانند هم خيلي زودتر از آنچه بايد، حرف از سكوت پيش كشيده اند!بيچاره ما هايي كه اگر پشتمان خالي شود به هر سمتي باد باشد مايل مي شويم! كه گناهش هم صد البته پاي خودمان است.حالا سكوتتان بماند... با نا اميديتان چه گونه سر كنيم؟» ـ
خستهتر ميشوم. و نااميدتر. نميدانم. شايد بايد اين احوال را فرياد زد ... ـ
ديروز تفألي به قرآن زدم. شكوه از مجرمان وتوطئهگران داشت و ميگفت: ـ
ـ«آنان را به حال خود واگذار تا در باطل غوطهور باشند و سرگرم بازي شوند تا روزي را كه به آنها وعده داده شده است ملاقات كنند ... ـ
پس از آنان روي گردان و بگو: «سلام [بر شما!]» اما به زودي خواهند دانست» (زخرف ص ٧٤-٨٩) ـ
ـ(نميدانم. شايد من نيز نميدانم و حتي نميدانم كه نميدانم. شايد من نيز سرگرم بازي باشم...) ـ
در كشوي ميزم متني را كه فرداي كشتار وحشيانهي روز اول جنگ نوشتم پيدا ميكنم و آن را ميخوانم: ـ
ـ«... امروز ديگر تصور پايان يافتن اين خشونتها و نسلكشيها توسط دولتها و مجامع بينالمللي و احزاب و ... خيالي موهوم و باطل است. امروز ما نيازمند حركتي به معناي دقيق كلمه «بشري» هستيم. امروز بشريت، و در رأس آنها مردم فلسطين، بايد با حركت پياده به سمت مرزهاي اسرائيل يا شاهد پايان قطعي خشونت و يا شاهد مرگ بشريت باشند ...» ـ
امروز كه اما حدود ١٠ روز از آن زمان ميگذرد، و كشتهها از ٣٠٠ به ٨٠٠ رسيده است (و چه فرقي ميكند؟؟؟)، من پشت ميز نشستهام. خسته، و نااميد. ـ
آري، «حركت به سوي بيتالمقدس» هم تنها بسان كابوسي روياهاي شبانهي مرا آشفته ميسازد. و صداي وحشيانهي سكوت مرگباري كه در پس پايان بيآغاز اين حركت از هر سو شنيده ميشود، خواب را از پلكهاي چشمانم ربوده است. ـ
اين روزا اين سكوت مرگبار از سوي دوستانم نيز با نظرورزيهاي فيلسوفانه، و بيپايان، توجيه ميشود. ـ
دنياي عجيبي است. ـ
اين روزا كساني كه نميانديشند فرياد ميزنند و كساني كه ميانديشند سكوت ميكنند. ـ
اما اي كاش ... ـ
اي كاش كساني كه امروز از يك سو به سوگ شهداي غزه مينشينند و خواستار پايان خشونت و كشتارند و از سوي ديگر نداي «جهاد» سر ميدهند لحظهاي به اين ميانديشيدند كه آيا منطق جهاد با منطق قطع خشونت و كشتار سازگار است؟
اي كاش كساني كه امروز نداي «غزه كربلاست» سر ميدهند و جنگ غزه را رويارويي «حماسيان حسيني» و «اسرائيليان يزيدي» ميدانند، لحظهاي به اين ميانديشيدند كه اگر اسرائيليان مسلمان بودند و حماسيان يهودي، آيا ايدئولوژي مسلط آنقدر زيرك نبود كه موشكها ي حماس را به توطئهي يهوديان بنينضير، و كشتار وحشيانهي دولت اسرائيل را به جهاد ابتدايي پيامبر اسلام عليه آن يهوديان و در نهايت اخراج آنان، بدل كند؟
و اي كاش كساني كه امروز به لاك تاملات فلسفي خود خزيدهاند، لحظهاي به اين ميانديشيدند كه آيا انديشهي ساكت آنها در منطق فريادهاي ناانديشيده معني نمييابد؟ و به اينكه آيا انديشيدنشان را هيچگاه پاياني است؟ و به اينكه آيا دستهاي آنان نيز در فجايع در حال وقوع و هنوز واقع نشده آلوده نيست؟
دنياي عجيبي است. من نيز بيش از پيش خستهام. و نااميد. ـ
اي كاش،همه با هم، فرياد «پايان خشونت» سر ميداديم. ـ
اي كاش... (و از اين دست ايكاشهاي سينايي ...) ـ
من خود خوب ميدانم كه نوشتهام بس آشوبناك است و اين خود، حكايت از ذهن پرآشوبم دارد. ـ
شايد در اين حال و روز تنها بايد گمشدهوار، گمشده را فرياد زد. ـ
...
اين روزا «خشونت» و «نفرت» همه جا موج ميزنه. انگار انسان هرگز از صلح و دوستي بويي نبرده.ـ
اين روزا مرگ و كينه نقل اصلي اين (به قول مامانم) آشفته بازاره. ـ
اما توي اين حرف و حديثهاي به ظاهر جورواجور و در حقيقت يكسان، تو يه وبلاگي يه كامنت كوتاه از يه ناشناس ذهنمُ در خودش اسير كرد: ـ
ـ«خسته شدم بس که یه نفر گفت مرگ بر آمریکا و یه نفر گفت مرگ بر جمهوری اسلامی.خسته شدم از این همه تناقض.خسته شدم از اینکه میبینم یه نفر تو کشورم شبا گوشه خیابون میخوابه ولی انگار هیشکی نمیبینتش.یه دختر ۳یا۴ ساله تو غزه از درد فریاد میکشه ولی هیشکی براش مهم نیست.خسته شدم.نمیدونم کی راست میگه کی دروغ.کجای دنیا آرامشه؟کجا مردم واسه هم غصه میخورن.خسته ام.بیاین با هم دوست باشیم.فقط برای چند لحظه ی کوتاه......» ـ
گويي ساختمان قواعد اين دنيا، تو همين يه استثنا فرو ميريزه. گويي حقيقت بشريت تو همين چند سطر خلاصه شده . ـ
من هم خستهام. اين تنها نقطهي اميد، (اين چند سطر كوتاه)، هم تنها بر نااميديام افزود. ـ
دنياي عجيبي است. شايد تنها بايد مانند سينا «٢٥ سال سكوت» كرد... اما تنها پاسخي كه به «٢٥ سال سكوت» داده شده، ترديد برانگيز است: ـ
ـ«آنهايي كه نمي دانند صبح تا شب در خيابان و تلويزيون و همه جا حتي سوراخي كه در ديوار است (كه موش دارد) فرياد مي زنند و كله ي ما را مي خورند!كساني كه بيشتر ميدانند هم خيلي زودتر از آنچه بايد، حرف از سكوت پيش كشيده اند!بيچاره ما هايي كه اگر پشتمان خالي شود به هر سمتي باد باشد مايل مي شويم! كه گناهش هم صد البته پاي خودمان است.حالا سكوتتان بماند... با نا اميديتان چه گونه سر كنيم؟» ـ
خستهتر ميشوم. و نااميدتر. نميدانم. شايد بايد اين احوال را فرياد زد ... ـ
ديروز تفألي به قرآن زدم. شكوه از مجرمان وتوطئهگران داشت و ميگفت: ـ
ـ«آنان را به حال خود واگذار تا در باطل غوطهور باشند و سرگرم بازي شوند تا روزي را كه به آنها وعده داده شده است ملاقات كنند ... ـ
پس از آنان روي گردان و بگو: «سلام [بر شما!]» اما به زودي خواهند دانست» (زخرف ص ٧٤-٨٩) ـ
ـ(نميدانم. شايد من نيز نميدانم و حتي نميدانم كه نميدانم. شايد من نيز سرگرم بازي باشم...) ـ
در كشوي ميزم متني را كه فرداي كشتار وحشيانهي روز اول جنگ نوشتم پيدا ميكنم و آن را ميخوانم: ـ
ـ«... امروز ديگر تصور پايان يافتن اين خشونتها و نسلكشيها توسط دولتها و مجامع بينالمللي و احزاب و ... خيالي موهوم و باطل است. امروز ما نيازمند حركتي به معناي دقيق كلمه «بشري» هستيم. امروز بشريت، و در رأس آنها مردم فلسطين، بايد با حركت پياده به سمت مرزهاي اسرائيل يا شاهد پايان قطعي خشونت و يا شاهد مرگ بشريت باشند ...» ـ
امروز كه اما حدود ١٠ روز از آن زمان ميگذرد، و كشتهها از ٣٠٠ به ٨٠٠ رسيده است (و چه فرقي ميكند؟؟؟)، من پشت ميز نشستهام. خسته، و نااميد. ـ
آري، «حركت به سوي بيتالمقدس» هم تنها بسان كابوسي روياهاي شبانهي مرا آشفته ميسازد. و صداي وحشيانهي سكوت مرگباري كه در پس پايان بيآغاز اين حركت از هر سو شنيده ميشود، خواب را از پلكهاي چشمانم ربوده است. ـ
اين روزا اين سكوت مرگبار از سوي دوستانم نيز با نظرورزيهاي فيلسوفانه، و بيپايان، توجيه ميشود. ـ
دنياي عجيبي است. ـ
اين روزا كساني كه نميانديشند فرياد ميزنند و كساني كه ميانديشند سكوت ميكنند. ـ
اما اي كاش ... ـ
اي كاش كساني كه امروز از يك سو به سوگ شهداي غزه مينشينند و خواستار پايان خشونت و كشتارند و از سوي ديگر نداي «جهاد» سر ميدهند لحظهاي به اين ميانديشيدند كه آيا منطق جهاد با منطق قطع خشونت و كشتار سازگار است؟
اي كاش كساني كه امروز نداي «غزه كربلاست» سر ميدهند و جنگ غزه را رويارويي «حماسيان حسيني» و «اسرائيليان يزيدي» ميدانند، لحظهاي به اين ميانديشيدند كه اگر اسرائيليان مسلمان بودند و حماسيان يهودي، آيا ايدئولوژي مسلط آنقدر زيرك نبود كه موشكها ي حماس را به توطئهي يهوديان بنينضير، و كشتار وحشيانهي دولت اسرائيل را به جهاد ابتدايي پيامبر اسلام عليه آن يهوديان و در نهايت اخراج آنان، بدل كند؟
و اي كاش كساني كه امروز به لاك تاملات فلسفي خود خزيدهاند، لحظهاي به اين ميانديشيدند كه آيا انديشهي ساكت آنها در منطق فريادهاي ناانديشيده معني نمييابد؟ و به اينكه آيا انديشيدنشان را هيچگاه پاياني است؟ و به اينكه آيا دستهاي آنان نيز در فجايع در حال وقوع و هنوز واقع نشده آلوده نيست؟
دنياي عجيبي است. من نيز بيش از پيش خستهام. و نااميد. ـ
اي كاش،همه با هم، فرياد «پايان خشونت» سر ميداديم. ـ
اي كاش... (و از اين دست ايكاشهاي سينايي ...) ـ
من خود خوب ميدانم كه نوشتهام بس آشوبناك است و اين خود، حكايت از ذهن پرآشوبم دارد. ـ
شايد در اين حال و روز تنها بايد گمشدهوار، گمشده را فرياد زد. ـ
thanks Mohammad jan,
پاسخ دادنحذفkeep writing ....
شک نکن که این فریاد ها که گفتی در هستی گم نمی شوند، اما شاید جایی باشند که مردم نمی بینندشان
سلام .آقا محمد.فرمایشات شما تا حدودی درست منم میدونم که شرایت برای جهاد مناسب نیست چون اولا حکم جهاد ابتدایی باید توسط معصوم(ع)صادر شود ثانیا جهاد در شرایط فعلی عاقلانه نیست ولی نباید بجه های مخلصی رو که واقعا دوست دارند برای اسلام بجنگنند را محکوم کرد.
پاسخ دادنحذف