۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

چه بايد كرد؟

در وضعيت‌هاي انقلابي مهم‌ترين پرسشي كه همواره مطرح مي‌شود «چه بايد كرد؟» است. براي رسيدن به اين پرسش ابتدا از اين‌جا آغاز مي‌كنيم: ما چه مي‌كنيم يا به‌تر از آن «معناي غايي عملي كه ما انجام مي‌دهيم چيست؟»
پايگاه اجتماعي اصلي جنبش سبز، طبقه‌ي متوسط مدرن است. سبك زندگي اين طبقه با نوعي اخلاق نيهيليستي گره خورده است، نيهيليسمي كه ماهيتا به خودِ زندگي باز مي‌گردد، به همين جريان گذران و فرار حيات. (اين ميل به زندگي به شكل تاكيد بر شادي و سبز زيستن در فضاي گفتماني سبز قابل ردگيري‌ست.) بازگشت به خودِ زندگي با فاصله‌گيري از حيات نظرورزانه به سوي حيات عمل‌ورزانه به ضديت با ايدئولوژي كشانده مي‌شود. همين خصلت ضدايدئولوژيك بودن است كه به كارناواليزه شدن ساحت نمادين دين و سياست در عرصه‌ي عمومي انجاميده و درنتيجه فضايي تلطيف شده و خشونت‌گريز پديد آورده است. اين نيهيليسم مثبت ذاتا با خشونت بيگانه است، دربرابر نيهيليسم منفي كه نوعي وضعيت بي‌معنايي كامل است و ذاتا خشونت‌زاست و همين گونه‌ي دوم است كه مي‌تواند به شكل خودكشي (يا قرباني‌كردن خود) بروز يابد. در وضعيت‌هاي انقلابي نيهيليسم مثبت در شكل «انقلاب براي» و نيهيليسم منفي در شكل «انقلاب برضد» بروز پيدا مي‌كند. «انقلاب براي» در واقع انقلاب براي آزادي است، در حالي‌كه «انقلاب برضد» انقلاب برضد ظلم، بي‌عدالتي و سركوب آزادي است. همين خصلت ايجابي و برسازنده‌ي نيهيليسم مثبت است كه خشونت‌هاي برآمده از خصلت سلبي و ساختارشكن نيهيليسم منفي را طرد مي‌كند. اين توجه و ميل به خودِ زندگي كه به خشونت‌زدايي منجر مي‌گردد، ناچارا با نوعي عقلانيت‌زدايي و اخلاق‌زدايي نيز همراه است، كه دقيقا در به حاشيه‌رفتن خواست عدالت در برابر خواست آزادي تبلور مي‌يابد. انقلاب براي عدالت نيازمند برسازندگي تام و تمام است، درحالي‌كه انقلاب براي آزادي از اين نظر تركيبي پارادوكسيكال است: انقلاب براي آزادي اثبات نفي است، به اين معني كه گرچه خواست آزادي خصلتي ايجابي دارد، خود آزادي خصلتي سلبي دارد: آزادي يعني رهايي از قيد و بند و دقيقا همين‌جاست كه سويه‌ي نيهيليستي نهفته در آن آشكار مي‌شود: نيهيليسم با شكستن بندها به دنبال نوعي رهايي است؛ نيهيليسم با عقلانيت و اخلاق بيگانه است، چرا كه عقلانيت و اخلاق نيز پذيرفتن خودآگاهانه و خودخواسته‌ي برخي قيد و بندها هستند. همين‌جا خواستِ عدالت به كنار مي‌رود. اين خواستِ عدالت معمولا در زمينه‌ي يك گفتمان عقلاني-ارزشي ظهور كرده است، گفتماني عقلاني-ارزشي كه به انسان نوعي جهان‌بيني ارائه مي‌دهد كه در قالب اين جهان‌بيني ارزش‌ها بازتعريف و جايگاه‌ها تعيين مي‌شوند. روح انقلابي برآمده از چنين گفتماني در چارچوب نوعي سياستِ حقيقت شكل مي‌گيرد، اما همواره با دگرگوني سياستِ حقيقت به سياستِ قدرت پس از پيروزي، با خطر جدي ارتجاع روبه‌رو مي‌شود: تبديل گفتمان عقلاني-ارزشي به ايدئولوژي پس از انقلاب، همان تبديل سياست حقيقت به سياست قدرت است كه موجي از سركوب و خشونت را با خود به همراه دارد. نمونه‌ي بارز اين نوع انقلاب، انقلاب‌هاي ماركسيستي و انقلاب اسلامي است كه خواستِ عدالت در مركز آن‌ها قرار داشت. پس از اين جهت نيهيليسم انقلابي طبقه‌ي متوسط مدرن از خطر ايدئولوژيك شدن مصون است، اما بااين‌حال اين طبقه با فاصله‌گيري از گفتماني مبتني بر عقلانيت و اخلاق به احساسي‌گري غيراخلاقي مي‌افتد و درنتيجه به دليل حذف عدالت از خواسته‌هاي خود از ادعاي برساختن كليتي نو بازمي‌ماند و در خواسته‌هاي خاص خود واپس‌مي‌كشد (شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران» تبلور همين وضعيت است.) اين نيهيليسم غيراخلاقي كه از عمق زندگي طبقه‌ي متوسط مدرن برمي‌آيد، به طرزي درخشان در «درباره‌ي الي» ديده مي‌شود. «درباره‌ي الي» نمايش خودخواهي، لذت‌طلبي، رياكاري و دروغ‌گويي طبقه‌ي متوسط مدرن در ايران است، طبقه‌ي متوسطي كه به راحتي از كنار نتايج بي‌مسئوليتي‌هاي خود در قبال ديگران عبور مي‌كند و تنها به خودِ زندگي مي‌انديشد. سفر به «شمال»، كه به طرز هوشمندانه‌اي به عنوان بستر اصلي روايت در «درباره‌ي الي» انتخاب شده، با سبك زندگي اين طبقه گره خورده است. اين مساله البته در حضور مداوم و پررنگ جنبش سبز در «جاده چالوس» نيز ديده مي‌شود. اين نيهيليسم غيراخلاقي به شدت به فاصله‌گيري از طبقه‌ي متوسط سنتي و طبقه‌ي كارگر منجر مي‌گردد. و همين امر به شكاف آشكارشده در ميان مردم در جريان انتخابات اخير دامن مي‌زند و آن را تشديد مي‌كند، شكافي كه در عمق جامعه ريشه دارد؛ همان شكاف ميان طبقه‌ي متوسط شهري و طبقه‌ي كارگر كه به لحاظ مكاني در تقابل شمال‌شهر (يا بالاشهر) و جنوب‌شهر (يا پايين‌شهر) متجلي مي‌شود. همان شكاف ميان قشر مدرن جامعه كه به ابزار ارتباطي غير دولتي مانند اينترنت و ماهواره دسترسي دارد و قشر غيرمدرن كه اطلاعات خود را تنها از دريچه‌ي صدا و سيما دريافت مي‌كند.
پس «چه بايد كرد؟» به نظر مي‌رسد تنها راه عبور از اين دوگانه‌ي كاذب بازگشت به عقلانيت و اخلاق به مفهوم غيرايدئولوژيك آن‌ها باشد، كه به شكل خواست هم‌زمان آزادي و عدالت و حركت به سوي سياستِ حقيقت بروز مي‌يابد. بايد عاقلانه فكر كرد، بايد چشم را گشود و ظلم و بي‌عدالتي و سركوب آزادي را در كليت‌شان مشاهده كرد، بايد از «بالاشهر» به «پايين‌شهر» سرازير شد، بايد به سوي «ديگران» رفت، و تنها در اين صورت است كه ادعاي جنبش سبز براي كليتي نو پذيرفتني خواهد بود.

۱ نظر:

  1. تعبیر نیهیلیسم مثبت و منفی ایده جالبی است. تعبیر خودته؟ البته خیلی مسامحه آمیز است و بیشتر ژورنالیستیه تا دقیق و آکادمیک! انقلاب برای و برضد هم تقسیم جالبی است اما باز هم به نظرم...
    از خطر ایدئولوژیک شدن مصون است؟ به نظرم یکی از دعواهایی که توی مملکت باید حل شود همین است که فرق ایدئولوژی و لیبرال-دموکراسی چیست!! آیا حقوق بشر است؟ آیا آزادیهای جنسی است؟ آیا تلویزیون خصوصی است؟ آیا به حاشیه راندن مذهب و کلیساست؟
    سرزمین بدون ایدئولوژی... نیهیلیسم نفی همه چیز است یا عدم نفی؟ هر نفی در پی یک اثبات و هر اثبات در پی یک نفی؟ اصالت با ایجاب است یا سلب؟ وجود اصالت دارد یا عدم؟ به نظر من اصالت با "گول" است!!
    گفتم یه نظری بدم. احتمالا مثل همیشه بیربط از آب درآمده!

    پاسخ دادنحذف