۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

چه بايد كرد؟

در وضعيت‌هاي انقلابي مهم‌ترين پرسشي كه همواره مطرح مي‌شود «چه بايد كرد؟» است. براي رسيدن به اين پرسش ابتدا از اين‌جا آغاز مي‌كنيم: ما چه مي‌كنيم يا به‌تر از آن «معناي غايي عملي كه ما انجام مي‌دهيم چيست؟»
پايگاه اجتماعي اصلي جنبش سبز، طبقه‌ي متوسط مدرن است. سبك زندگي اين طبقه با نوعي اخلاق نيهيليستي گره خورده است، نيهيليسمي كه ماهيتا به خودِ زندگي باز مي‌گردد، به همين جريان گذران و فرار حيات. (اين ميل به زندگي به شكل تاكيد بر شادي و سبز زيستن در فضاي گفتماني سبز قابل ردگيري‌ست.) بازگشت به خودِ زندگي با فاصله‌گيري از حيات نظرورزانه به سوي حيات عمل‌ورزانه به ضديت با ايدئولوژي كشانده مي‌شود. همين خصلت ضدايدئولوژيك بودن است كه به كارناواليزه شدن ساحت نمادين دين و سياست در عرصه‌ي عمومي انجاميده و درنتيجه فضايي تلطيف شده و خشونت‌گريز پديد آورده است. اين نيهيليسم مثبت ذاتا با خشونت بيگانه است، دربرابر نيهيليسم منفي كه نوعي وضعيت بي‌معنايي كامل است و ذاتا خشونت‌زاست و همين گونه‌ي دوم است كه مي‌تواند به شكل خودكشي (يا قرباني‌كردن خود) بروز يابد. در وضعيت‌هاي انقلابي نيهيليسم مثبت در شكل «انقلاب براي» و نيهيليسم منفي در شكل «انقلاب برضد» بروز پيدا مي‌كند. «انقلاب براي» در واقع انقلاب براي آزادي است، در حالي‌كه «انقلاب برضد» انقلاب برضد ظلم، بي‌عدالتي و سركوب آزادي است. همين خصلت ايجابي و برسازنده‌ي نيهيليسم مثبت است كه خشونت‌هاي برآمده از خصلت سلبي و ساختارشكن نيهيليسم منفي را طرد مي‌كند. اين توجه و ميل به خودِ زندگي كه به خشونت‌زدايي منجر مي‌گردد، ناچارا با نوعي عقلانيت‌زدايي و اخلاق‌زدايي نيز همراه است، كه دقيقا در به حاشيه‌رفتن خواست عدالت در برابر خواست آزادي تبلور مي‌يابد. انقلاب براي عدالت نيازمند برسازندگي تام و تمام است، درحالي‌كه انقلاب براي آزادي از اين نظر تركيبي پارادوكسيكال است: انقلاب براي آزادي اثبات نفي است، به اين معني كه گرچه خواست آزادي خصلتي ايجابي دارد، خود آزادي خصلتي سلبي دارد: آزادي يعني رهايي از قيد و بند و دقيقا همين‌جاست كه سويه‌ي نيهيليستي نهفته در آن آشكار مي‌شود: نيهيليسم با شكستن بندها به دنبال نوعي رهايي است؛ نيهيليسم با عقلانيت و اخلاق بيگانه است، چرا كه عقلانيت و اخلاق نيز پذيرفتن خودآگاهانه و خودخواسته‌ي برخي قيد و بندها هستند. همين‌جا خواستِ عدالت به كنار مي‌رود. اين خواستِ عدالت معمولا در زمينه‌ي يك گفتمان عقلاني-ارزشي ظهور كرده است، گفتماني عقلاني-ارزشي كه به انسان نوعي جهان‌بيني ارائه مي‌دهد كه در قالب اين جهان‌بيني ارزش‌ها بازتعريف و جايگاه‌ها تعيين مي‌شوند. روح انقلابي برآمده از چنين گفتماني در چارچوب نوعي سياستِ حقيقت شكل مي‌گيرد، اما همواره با دگرگوني سياستِ حقيقت به سياستِ قدرت پس از پيروزي، با خطر جدي ارتجاع روبه‌رو مي‌شود: تبديل گفتمان عقلاني-ارزشي به ايدئولوژي پس از انقلاب، همان تبديل سياست حقيقت به سياست قدرت است كه موجي از سركوب و خشونت را با خود به همراه دارد. نمونه‌ي بارز اين نوع انقلاب، انقلاب‌هاي ماركسيستي و انقلاب اسلامي است كه خواستِ عدالت در مركز آن‌ها قرار داشت. پس از اين جهت نيهيليسم انقلابي طبقه‌ي متوسط مدرن از خطر ايدئولوژيك شدن مصون است، اما بااين‌حال اين طبقه با فاصله‌گيري از گفتماني مبتني بر عقلانيت و اخلاق به احساسي‌گري غيراخلاقي مي‌افتد و درنتيجه به دليل حذف عدالت از خواسته‌هاي خود از ادعاي برساختن كليتي نو بازمي‌ماند و در خواسته‌هاي خاص خود واپس‌مي‌كشد (شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران» تبلور همين وضعيت است.) اين نيهيليسم غيراخلاقي كه از عمق زندگي طبقه‌ي متوسط مدرن برمي‌آيد، به طرزي درخشان در «درباره‌ي الي» ديده مي‌شود. «درباره‌ي الي» نمايش خودخواهي، لذت‌طلبي، رياكاري و دروغ‌گويي طبقه‌ي متوسط مدرن در ايران است، طبقه‌ي متوسطي كه به راحتي از كنار نتايج بي‌مسئوليتي‌هاي خود در قبال ديگران عبور مي‌كند و تنها به خودِ زندگي مي‌انديشد. سفر به «شمال»، كه به طرز هوشمندانه‌اي به عنوان بستر اصلي روايت در «درباره‌ي الي» انتخاب شده، با سبك زندگي اين طبقه گره خورده است. اين مساله البته در حضور مداوم و پررنگ جنبش سبز در «جاده چالوس» نيز ديده مي‌شود. اين نيهيليسم غيراخلاقي به شدت به فاصله‌گيري از طبقه‌ي متوسط سنتي و طبقه‌ي كارگر منجر مي‌گردد. و همين امر به شكاف آشكارشده در ميان مردم در جريان انتخابات اخير دامن مي‌زند و آن را تشديد مي‌كند، شكافي كه در عمق جامعه ريشه دارد؛ همان شكاف ميان طبقه‌ي متوسط شهري و طبقه‌ي كارگر كه به لحاظ مكاني در تقابل شمال‌شهر (يا بالاشهر) و جنوب‌شهر (يا پايين‌شهر) متجلي مي‌شود. همان شكاف ميان قشر مدرن جامعه كه به ابزار ارتباطي غير دولتي مانند اينترنت و ماهواره دسترسي دارد و قشر غيرمدرن كه اطلاعات خود را تنها از دريچه‌ي صدا و سيما دريافت مي‌كند.
پس «چه بايد كرد؟» به نظر مي‌رسد تنها راه عبور از اين دوگانه‌ي كاذب بازگشت به عقلانيت و اخلاق به مفهوم غيرايدئولوژيك آن‌ها باشد، كه به شكل خواست هم‌زمان آزادي و عدالت و حركت به سوي سياستِ حقيقت بروز مي‌يابد. بايد عاقلانه فكر كرد، بايد چشم را گشود و ظلم و بي‌عدالتي و سركوب آزادي را در كليت‌شان مشاهده كرد، بايد از «بالاشهر» به «پايين‌شهر» سرازير شد، بايد به سوي «ديگران» رفت، و تنها در اين صورت است كه ادعاي جنبش سبز براي كليتي نو پذيرفتني خواهد بود.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

درباره‌ي الي ...

تا قبل از غرق شدن الي، دوربين مدام جابه‌جا مي‌شود و بيننده به سختي مي‌تواند ميان شخصيت‌ها تمايز روشني قائل شود و روابط ميانشان را تشخيص دهد: آن‌ها «بچه‌هاي دانشكده‌ي حقوق»‌اند كه براي گذران تعطيلات سه روزه، مانند بسياري ديگر از طبقه‌ي متوسط مدرن شهري، به «شمال» آمده‌اند. در اينجا، بجز الي و احمد به دليل نقش متفاوتشان، فرديت ساير شخصيت‌ها اهميتي ندارد؛ آن‌چه مهم است وجدان جمعي است. رقص‌ها و خنده‌ها، بازي‌ها، گپ و گفت‌ها، همگي روح «لذت‌جويي» حاكم بر جمع را آشكار مي‌سازد. اما پس از غرق شدن الي و بيهودگي تلاش‌ها براي پيدا كردن او، رفته رفته شخصيت‌ها از هم تفكيك مي‌شوند. از آن پس گفتگوها حول مبرا سازي خود و مقصر جلوه دادن ديگري شكل مي‌گيرد. پرسش اصلي اين است: چه كسي مقصر است؟ اين پرسش اخلاقي است كه در متن بي‌تعهدي نهفته در سبك زندگي بچه‌هاي دانشكده‌ي حقوق، و پس از رخداد حادثه سربرمي‌آرد. ردپاي اين بي‌تعهدي از ابتداي سفر قابل ردگيري است: عدم هماهنگي لازم براي محل اسكان، رها كردن بچه‌ها در كنار دريا، بي‌توجهي و بي‌اطلاعي همه‌ي افراد درباره‌ي الي. در همين وضعيت پيش‌آمده است كه تناقضات دروني زندگي آن‌ها آشكار مي‌شود. جمع يك‌دست و صميميِ قبل از غرق شدن الي، تكه تكه و مملو از آشوب و درگيري مي‌شود. در متن همين تكه تكه شدن است كه شخصيت‌ها وضوح مي‌يابند، و با وجود اين وضوح، مي‌توان پي برد كه شخصيت‌ها پيچيدگي و غناي چنداني ندارند: آن‌ها انسان‌هايي بسيط و بدون عمق هستند. حتي دروغ‌گويي و رياكاري‌هاي آن‌ها در ادامه‌ي درگيري‌ها، بسيار ساده و ابتدايي به نظر مي‌رسد. همه‌ي اين رفتارها در واقع تلاش براي ايجاد كمترين اصطكاك ممكن با اين بحران است كه نشان از ميل عميق آن‌ها به گريز از اين وضعيت و فرافكني مسئوليت مرگ الي دارد. آخرين مقاومت‌ها در برابر اين تلاش در سپيده بروز يافته‌است، اما او نيز در نهايت تسليم سايرين مي‌شود. پرسش از مسئوليت مرگ الي نبايد ذهن آنان را بيش از اين مشغول خود سازد: «يك پايان تلخ بهتر از تلخي بي‌پايان است». براي آن‌ها اين حادثه ديگر تمام شده است، و درآوردن اتومبيل گير كرده در كنار ساحل از ميان شن و ماسه آخرين اقدام لازم براي بازگشت به زندگي طبيعي است.
اما درحاليكه مرگ الي براي بچه‌هاي دانشكده‌ي حقوق پاياني تلخ است، براي نامزد الي تلخي بي‌پايان است. او كه به دليل گرايشات سنتي خود برخلاف احمد نتوانسته بود طلاق را به عنوان يك پايان تلخ بپذيرد، بايد زندگي جديد خود را بدون الي و با خاطره‌اي تلخ از او در كنار كيفش شروع كند، تلخي كه به دليل «نه»ي كاذب سپيده در ذهن او نشسته است. او نمي‌تواند با اين مساله كنار بيايد كه چگونه الي توانست بدون ذكري از او براي آشنايي با احمد به شمال سفر كند (همانطور كه در نگاه پيرزن شمالي اصلا چنين احتمالي وجود ندارد)، مساله‌اي كه براي همسفران الي، نظر به اظهارات سپيده و نيز دوستي او با احمد، از اساس موضوعيتي ندارد.
در اينجا وضعيت غامض الي آشكار مي‌شود: الي به زندگي مدرن پرتاب شده، اما بندهاي زندگي سنتي همچنان او را رها نكرده است. او از يك سو مي‌خواهد زندگي مدرن را تجربه كند و از سوي ديگر همچنان گرفتار روابط سنتي باقي مانده است. اين وضعيت بينابيني وضعيت بحران هويت است، بحراني كه در قالب نام او خود را نمايان مي‌كند: تا پايان فيلم اسم واقعي الي مشخص نمي‌شود. شغل الي به عنوان مربي مهد كودك جايگاهش را در طبقه‌ي پايين اقتصادي بيان مي‌كند و او را از طبقه‌ي متوسط بيگانه مي‌كند، بيگانگي كه در چشمان پسربچه‌ي شمالي قابل فهم است. الي قرباني سبك زندگي مدرن در جريان درنورديدن طبقات است. مرگ الي، يادآور مرگ «مليحه» در «شهر زيبا»ست. اكبر، دوست مليحه، براي جلوگيري از ازدواج اجباري او با فرد مورد نظر خانواده‌اش و به خواست خود او، مليحه را به قتل مي‌رساند. در اينجا نيز ايده‌ي عشق رمانتيك كه خصلتي مدرن دارد، در طبقه‌ي كارگر سنتي ظهور مي‌كند و از آن قرباني مي‌گيرد و در ادامه نيز ما شاهد تبعات اين تناقض در متن زندگي سنتي اين طبقه هستيم: در شهر زيبا همه قرباني‌اند. اما درست به عكس، درباره‌ي الي در متن زندگي مدرن طبقه‌ي متوسط پيش مي‌رود و سهم افراد اين طبقه در قرباني شدن الي و بي‌مسئوليتي آن‌ها را به نمايش مي‌كشد: در درباره‌ي الي، تنها الي و نامزدش قرباني اين تناقض هستند. اين تناقض الي را نيز مانند مليحه به يك تصوير محض بدل كرده‌است و همين ويژگي ورود به لايه‌هاي دروني شخصيت او را ناممكن مي‌كند: فيلم بيش از اينكه درباره‌ي شخصيت الي باشد، درباره‌ي موقعيت الي است، موقعيتي كه عده‌اي را در خود غرق مي‌كند و عده‌اي در آن چاره‌اي جز زيستن در تلخي بي‌پايان ندارند، موقعيتي كه همه‌ي ما در پيدايش و ادامه‌يافتن آن، هرچند اندك و ناخودآگاه، نقش بازي مي‌كنيم.

۱۳۸۸ تیر ۲۸, یکشنبه

عكس‌هايي از نماز جمعه ٢٦ خرداد ٨٨ - خيابان طالقاني

خيابان طالقاني هنگام اقامه‌ي نماز


حضور نظاميان پشت نمازگزاران (پايين عكس)


خيابان طالقاني هنگام اقامه‌ي نماز


۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

از انقلاب تا ارتجاع

0- هر نوع كنشي در شرايط مبهم كنوني مخاطره‌آميز است و «نوشتن» نيز از اين قاعده مستثني نيست. در «وضعيت اضطراري» كنش مي‌تواند به دستپاچگي مبتلا شود و ممكن است (و معمولا نيز همين‌طور است) به نتايج ناخواسته‌اي منجر گردد. اما در «اضطرار» چاره‌اي جز خطر كردن نيست، و ناب بودن كنش اضطراري نيز محصول همين خطر كردن و خودانگيختگي نهفته در آن است. اما نوشتن در عين حال يك «ضدكنش» است؛ ضدكنشي مبتني بر تعليقِ هر چند كوتاهِ هر نوع عملِ بي‌واسطه و بازگشت به تفكر براي درك شرايط حاضر. چنين نوشته‌اي براي خوانده شدن نوشته مي‌شود، پس سويه‌ي ديگر اين تعليق «خواندن» است. اين تعليق با خلا پديد آمده در روزهاي اخير به سبب خاموشي نسبي اعتراضات مناسبت دارد كه البته متن را در زمينه‌اي غيرقطعي و مشكوك قرار مي‌دهد و خودبه‌خود بر عدم قطعيت و لغزش‌هاي احتمالي آن صحه مي‌گذارد.
1- انقلاب ٥٧ از يك سو پيوند ميان امر مادي و امر معنوي[1] –پيوند كنش سياسي جمعي و اسلام در قالب «انقلاب اسلامي» و پيوند جمهوريت و اسلام در قالب يوتوپياي «جمهوري اسلامي»- و از سوي ديگر پيوند ميان ملت و دولت – در قالب مفهوم آرماني جمهوريت- بود. انقلاب امري سلبي و گذراست، درحاليكه جمهوري امري ايجابي و پايدار است. از همين رو پيوند ميان انقلاب و اسلام مي‌تواند جنبه‌ي عيني داشته باشد و اصلا از دوگانه‌ي امر مادي-امر معنوي عبور كند، درحاليكه پيوند جمهوري با اسلام سراسر پيوندي ذهني است، چرا كه جمهوري و اسلام هر يك ريشه‌هاي تاريخي خود را دارند و بنابراين پيوند آن‌ها بدون برقرار كردن واسطه‌هاي مناسب ميانشان پيوندي سست و شكننده است و تنها مي‌تواند در ذهن وجود داشته باشد كه آن هم در شرايط اجتماعي جديد به راحتي از بين مي‌رود. اين دو پيوند (ميان ملت و دولت و ميان امر مادي و امر معنوي)، پس از انقلاب، در شرايط جنگي و تهاجم دشمن به كشورمان، حول شخصيت امام خميني با فراز و نشيب‌هايي همچنان پايدار ماندند. اما پس از درگذشت امام خميني شكاف ميان امر مادي و معنوي، و ملت و دولت از نو آغاز شد و طي سال‌هاي بعدي تلاش حاكميت[2] مصروف پركردن كاذب اين شكاف شد كه روز به روز عمق بيشتري پيدا مي‌كرد. انتخابات نماد بارز اين تلاش است: در آستانه‌ي انتخابات حاكميت از طريق رسانه‌هاي جمعي و در راس آن‌ها تلويزيون، با توسل به احساسات ناسيوناليستي و مذهبي مردم از خلال يادآوري انقلاب اسلامي، رفراندوم جمهوري اسلامي، جنگ ٨ ساله و پخش سخنراني‌هاي امام خميني و نيز بزرگنمايي نقش دشمن و توطئه‌هاي آن در براندازي نظام سعي مي‌كند از يك سو قرائتي معنوي از امر مادي ارائه دهد (مثلا در قالب تعريف راي‌دادن به مثابه‌ي تكليفي شرعي) و از سوي ديگر ملت را با دولت همراه كند، و كاذب بودن اين پيوند از همين كشاندن ملت همراه دولت، و نه دولت همراه ملت، يا فرارَوي از اين دوگانه، خود را آشكار مي‌سازد.
2- در دوم خرداد ٧٦ شايد براي اولين بار پس از درگذشت امام، پيوندي نسبي دوباره ميان ملت و دولت، و اين بار حول شخصيت محمد خاتمي، ايجاد شد و همين امر سرآغاز گسست جدي (يا آشكار شدن گسست از پيش موجودِ) درون حاكميت شد. اما اگرچه اين رخداد در ابتدا و به طور موقتي پيوندي كاذب ميان امر مادي و امر معنوي ايجاد كرد (خاتمي سيد و روحاني بود و از جامعه مدني حرف مي‌زد)، اما در ادامه شكاف ميان امر مادي و امر معنوي را بيش از پيش نمايان نمود: خاتمي با شعارهايي چون آزادي بيان، قانون‌گرايي، جامعه‌ي مدني و ... به صحنه‌ي مبارزه آمده بود كه به وضوح ريشه‌هايي غير ديني داشتند.
3- در سوم تير ٨٤ اين بار شايد اين امر مادي و معنوي بود كه حول شخصيت محمود احمدي‌نژاد و با شعار عدالت كه در اذهان مردم رنگ و بويي ديني داشت پيوند خورد. اما درحاليكه دولت خاتمي شكاف درون حاكميت را به نمايش كشيد و به آن دامن زد، دولت احمدي‌نژاد بازتاب‌دهنده‌ي شكاف درون ملت بود و آن را برجسته كرد: شكاف ميان شهر و روستا، شكاف ميان قشر مدرن از غير مدرن، شكاف ميان طبقه‌ي متوسط شهري از طبقه‌ي كارگر (البته به طور احتمالي و نسبي). همين شكاف در ٢٢ خرداد 88 و حوادث پس از آن خود را نشان داد.
4- پيش از انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨، حاكميت با ابتكاري تازه سعي در كشاندن مردم به پاي صندوق‌هاي راي كرد: برگزاري مناظره ميان كانديداها. گرچه اين مناظرات تاثير زيادي بر شركت مردم در انتخابات داشت، اما نتيجه‌اي پيش‌بيني نشده نيز با خود به همراه آورد: حضور خودانگيخته‌ي مردم در خيابان‌هاي شهرهاي بزرگ. اين نوع حضور خودانگيخته در خيابان ناب‌ترين كنشي است كه جامعه از خلال آن به طور بي‌واسطه در سياست مشاركت مي‌كند. نكته‌ي مهم اين است كه با وجود تقابل صريح و خشن كانديداها در مناظرات، تقابل مردم در عرصه‌ي خيابان‌ها تلطيف شده و به طرز شگفت‌انگيزي بري از خشونت بود. شايد تبلور اين امر را بتوان در روز سه شنبه ١٩ خرداد، روز تجمع حاميان موسوي در خيابان وليعصر و حاميان احمدي‌نژاد در مصلي، ديد. حاميان اين دو كانديداي انتخاباتي بدون كوچكترين درگيري در خيابان وليعصر از مقابل هم مي‌گذشتند و گويا صراحت شعارها نمي‌توانست بر يكپارچگي آنان خللي وارد كند (اتومبيلي كه سرنشينان صندلي جلوي آن حامي احمدي‌نژاد و سرنشينان صندلي عقب آن حامي موسوي بودند مي‌تواند نماد اين امر باشد). اما اين حضور پيام ديگري نيز داشت: در پايان اين تجمعات حركت بيشتر طرفداران موسوي به سمت بالاي خيابان وليعصر و بيشتر طرفداران احمدي‌نژاد به سمت پايين وليعصر نشان‌دهنده‌ي همان شكاف ميان طبقه‌ي متوسط شهري و طبقه‌ي كارگر است كه به لحاظ مكاني در تقابل شمال‌شهر (يا بالاشهر) و جنوب‌شهر (يا پايين‌شهر) متجلي مي‌شود. همان شكاف ميان قشر مدرن جامعه كه به ابزار ارتباطي غير دولتي مانند اينترنت و ماهواره دسترسي دارد و قشر غير مدرن كه اطلاعات خود را تنها از دريچه‌ي صدا و سيما دريافت مي‌كند.
5- موج سبز پديدآمده در جامعه به اين اميد بود كه بتواند در ٢٢ خرداد، ٢ خرداد ديگري بيافريند. اما در حاليكه نتيجه انتخابات ٢ خرداد ٧٦ حاكميت را غافلگير كرد، نتيجه‌ي انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨ موجب غافلگيري موج سبز مردم شد.
6- آيا نتايج اعلام شده‌ي انتخابات ٢٢ خرداد جعلي است؟ آيا در انتخابات تقلب گسترده‌اي رخ داده است؟ اظهار نظر در اين مورد به روش تحليلي كار دشواري است. به ويژه تقسيم راي‌دهندگان به دو بخش حاميان اصلاحات و حاميان اصول قطعا گمراه كننده است. براي ارائه‌ي تحليلي دقيق از اين مساله بايد با مفاهيم مختلفي دست و پنجه نرم كنيم: شهر و روستا، مدرن و غير مدرن، قوميت و طبقه كه خود مجال ديگري مي‌طلبد.
7- از روز ٢٣ خرداد، يعني بلافاصله پس از اعلام نتايج قطعي انتخابات از سوي وزارت كشور، موج وسيعي از اعتراضات عليه اين نتايج آغاز شد: هر سه كانديداي ديگر نتايج انتخابات را مخدوش دانسته و آن را نپذيرفتند و مردم نيز با حضور در خيابان‌ها اعتراض خود را عليه آن اعلام كردند. همزمان با اين اعتراضات، موج سركوب نيز آغاز شد. قطع سيستم پيامك، قطع موبايل‌ها در زمان‌ها و مكان‌هاي مختلف، قبضه كردن صدا و سيما، كنترل شديد روزنامه‌هاي منتقد، فيلتر كردن فله‌اي سايت‌هاي خبري، بازداشت انبوهي از چهره‌هاي سياسي موسوم به اصلاح‌طلب، حمله به كوي دانشگاه، نسبت دادن اعتراضات به كشورهاي غربي، همه و همه حاكي از تلاش وسيع حاكميت براي سركوب قطعي مخالفان است. اين برخوردها به خشن‌ترين وجه ممكن صورت گرفت كه نتيجه‌ي آن ده‌ها تن كشته و صدها تن زخمي است. حضور مردم در خيابان‌ها در هفته‌ي قبل از برگزاري انتخابات و نيز راهپيمايي سكوت روز دوشنبه ٢٥ خرداد نشان داد تنها عامل پيدايش تشنج و خشونت و منحرف كردن جريان اعتراض از حالت مدني و مسالمت‌آميز مداخله‌ي نيروهاي انتظامي و شبه‌انتظامي در جريان اين مخالفت‌هاست.
8- سياست‌هاي اتخاذ شده از سوي دولت پس از انتخابات، تبلور آشكار ايدئولوژي، كنترل يك‌سويه‌ي جريان اطلاعات و كاربرد خشونت عريان است. در اين شرايط، بسته به پذيرش يا عدم پذيرش تقلب گسترده در انتخابات، با ظهور دولتي توتاليتر يا از طريق كودتاي نظامي و تغيير آراي ملت و يا در جريان فاشيسمي توده‌اي در قالب راي ٢٤ ميليوني احمدي‌نژاد مواجهيم. در حالت اول، مخالفت‌ها به معني احقاق حق اكثريت ملت در برابر ديكتاتوري اقليت و در حالت دوم، مخالفت‌ها به معني مقاومت اقليت در برابر فاشيسم توده‌اي اكثريت و در هر دو حال كاملا مشروع است. به معناي ديگر، پذيرش بي‌دردسر احمدي‌نژاد به عنوان رئيس‌جمهور رسمي كشور نتيجه‌اي جز له شدن اكثريت يا اقليت مخالف ندارد. ديكتاتوريِ اقليت، سركوب اكثريت و فاشيسمِ اكثريت، سركوب اقليت است. در اينجا اكثريت و اقليت نه مفاهيمي جمعيتي، بلكه مفاهيمي سياسي‌اند. با فرض صحت نتايج انتخابات، مسلما ١٤ ميليون نفر به لحاظ جمعيتي اقليت محسوب نمي‌شوند، اما كاملا ممكن است به لحاظ سياسي طرد و به اقليتي سركوب شده بدل گردند (تعبير معترضين به اراذل و اوباش و خس و خاشاك در واقع همين تبديل آن‌ها به اقليتي طرد و سركوب شده است).
9- فاشيسم احمدي‌نژادي واكنش سنت دربرابر مدرنيته است كه در گام بعدي خود سنت را نيز پشت سر گذاشته و طرد كرده‌است. موضع‌گيري‌هاي آشكار و صريح يا مبهم و ضمني بخش بزرگي از روحانيت و مرجعيت در برابر احمدي‌نژاد و مواضع ايدئولوژيك او در همين بستر بايد درك شود. حضور پارادوكسيكال بورژوازي نوكيسه‌ي شهري در ميان حاميان احمدي‌نژاد ،احتمالا در تقابل با سرمايه‌ي سنتي كه نماد آن هاشمي رفسنجاني است، به همراه حاميان وي از طبقه‌ي كارگر و بعضا متوسط شهري، به معني كمرنگ شدن طبقات (به مفهوم فرهنگي و نه اقتصادي) است كه با گفتمان پوپوليستي دولت و تاكيد بر مردم به عنوان توده‌اي از افراد بي‌شكل رابطه‌اي تنگاتنگ دارد و روابط سنتي حاكم بر جامعه را به نفع ايجاد جامعه‌ي توده‌اي دستخوش تغيير مي‌كند. تقابل با مدرنيته و در عين حال پشت سر گذاشتن سنت، انقلاب ارتجاعي يا ارتجاع انقلابي است. اين شكل از ساختارشكني فاشيستي تنها به قانون‌گريزي و خودكامگي مي‌انجامد: احمدي‌نژاد خود را خادم ملت مي‌نامد، اما تا جايي كه حرف‌ها و تصميمات خودسرانه‌اش تبلور اراده‌ي ملت تلقي گردد (رويارويي احمدي‌نژاد با مجلس و شكوه و شكايت او از مجلس نزد رهبر و شوراي نگهبان در همين زمينه قابل فهم است). احمدي‌نژاد نه تنها دست ملت، بلكه دست امام زمان را نيز در آستين خود مي‌بيند. احمدي‌نژاد به ظاهر ضد همه‌ي «ايسم»هاست، اما در عين حال شيفته‌ي تكنولوژي است، و اين يعني تركيب خطرناك ايدئولوژي مرموز و تكنولوژي افسارگسيخته. او و حاميانش دچار توهم خلق يوتوپيايي هستند كه بستر ظهور امام عصر در آن فراهم است، جايي كه يگانه پايگاه مبارزه با «دشمنان» اسلام است، غافل از اينكه اين نوع توهم يوتوپيايي به ضد خود بدل شده و نتيجه‌اي جز ديستوپيايي دهشتناك ندارد.
10- تثبيت دولت احمدي‌نژاد به معناي ادامه‌ي خشونت و سركوب آزادي در روزهاي اخير است. نماد آشكار اين سركوب و خشونت عريان، حمله‌ي وحشيانه‌ي نيروهاي انتظامي و شبه‌انتظامي به كوي دانشگاه تهران است. شكستن درب اتاق‌ها و شيشه‌ها، تخريب اساس داخل آن و دستگير كردن دانشجويان از روي تخت‌خواب به بدترين شكل ممكن به وضوح نشان‌دهنده‌ي فراروي از حيطه‌ي قانون است. در اينجا قانون به حالت تعليق درمي‌آيد و ازين پس بي‌قانوني به مسند قانون مي‌نشيند. زيرزمين وزارت كشور، محلي كه برخي از دانشجويان دستگير شده به آن‌جا منتقل شدند، بعد مادي‌شده‌ي خلا قانون است. جايي كه در آن فرد به ابژه‌ي اميال نظاميان بدل مي‌شود. تن، بي‌هيچ محدوديتي در كنترل چكمه‌پوشان قرار مي‌گيرد و مغز آنان در تك‌صدايي نظاميان ساييده مي‌شود. فرد، با اينكه به حكم قانون دستگير شده است، از شمول هر نوع قانوني خارج است و بنابراين همزمان هم درون و هم بيرون قانون قرار مي‌گيرد. فرد آماج ناسزاها، ضربه‌ها، توهين و تحقير مجريان قانون است. و در نهايت جاي شاكي و متهم عوض مي‌شود: ظاهرا او در تخت‌خواب خود عليه امنيت ملي اقدام نموده است. دست آخر حمله به دانشجويان و دانشگاه‌ها، نشانه‌ي حكومت زور بر عقلانيت و دانش است.
11- آيا توتاليتاريسم قرن بيستمي در قرن بيست و يكم ممكن است؟ به نظر مي‌رسد شكاف درون حاكميت و عدم توانايي دولت در كنترل كامل و بي‌قيد و شرط جريان اطلاعات با توجه به بي‌اعتبار شدن صدا و سيما و وجود ابزارهاي اطلاع‌رساني ديگر مانند اينترنت و ماهواره، توتاليتاريسم را به رويايي دست‌نيافتني در سر و لباسي نخ‌نما بر تن حاكميت تبديل مي‌كند. تلاش دولت براي توتاليتر بودن صرفا به تزلزل مشروعيت آن نزد طبقه‌ي متوسط شهري مي‌انجامد. در ايران پس از فروپاشي حزب توده طبقه‌ي انقلابي در وهله‌ي اول طبقه‌ي متوسط شهري بوده و هست (روستا و طبقه‌ي كارگر بيش از حد تحت فشار هستند كه بتوانند به طبقه‌اي انقلابي تبديل شوند و بورژوازي نوكيسه‌ي شهري نيز بدون شك نفع خود را در ارتجاع سياسي و اقتصادي و رسيدن به دلارهاي يك شبه از خلال مناسبات فاسد حاكم بر وضعيت فعلي مي‌بيند)، بنابراين بحران مشروعيت دولت نزد اين طبقه‌ي انقلابي، حتي اگر مخالفت‌ها با موفقيت سركوب شود، حيات دولت را در سراشيبي مرگ قرار مي‌دهد. ادامه‌ي سياست‌هاي تماميت‌خواهانه‌ي دولت، فروپاشي آن را يا از طريق يك انقلاب مردمي و يا از طريق حمله‌ي نظامي خارجي تضمين مي‌كند.

1- امر مادي و امر معنوي به معناي اموري هستند كه صورت‌بندي تاريخي آن‌ها در زمينه‌ي تلقياتي به ترتيب مادي‌گرايانه (materialistic) و معنويت‌گرايانه (spiritualistic) شكل يافته باشند.
2- در اينجا مفهوم حاكميت بر وجه قدرت‌مند دولت در اعمال سلطه‌ي خود بر جامعه دلالت دارد و بنابراين ناظر بر سويه‌ي بازتوليدشونده‌ي دولت است. خود دولت نيز بسته به زمينه‌ي آن هم به مفهوم كليت حكومت (state) و هم به مفهوم قوه‌ي مجريه (government) به كار رفته است.

۱۳۸۸ تیر ۸, دوشنبه

شما متهم به اقدام علیه امنیت ملی هستید. از خود دفاع کنید.

چشم‌ها فقط پوتين‌ها را مي‌بينند.
باتوم‌ها بر مغز سرها فرود مي‌آيند.
وزن سپرها بر روي سرها احساس مي‌شوند.
ماشين‌هاي سلماني به جان موهاي بلند مي‌افتند.
پاهاي برهنه بايد بر آسفالت و سيمان و خاك و سنگ قدم بزنند.
محل خوابت دوده و خاك و كثافت است.
صداي بنايي پرده‌هاي گوشت را به لرزه در مي‌آورد.
سرهنگ شيك پوش با كفش واكس خورده مقابلت ايستاده است.
لباس شخصي با موتورش مانور مي‌دهد.
بايد در برابر دوربين اعتراف كني.
اينجا آخر دنياست...


متن نوشته شده توسط چند دانشجوي دانشگاه تهران كه در حمله به كوي دانشگاه در بامداد ٢٥ خرداد دستگير شدند را اينجا بخوانيد.

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

«مقاومت» و «خشونت»

اين روزها حمايت از «مقاومت» حماس در برابر دولت اسرائيل به اصلي بديهي تبديل شده است ودر اذهان بيشتر مردم «مقاومت» نه تنها مشروع، بلكه ضروري تلقي مي‌شود. اما آيا حقيقتا اين صورت از مقاومت (يعني كنش نظامي و پرتاب موشك به اسرائيل) مشروع است؟

براي يافتن پاسخ اين سوال، ابتدا يك صورت‌بندي بسيار ساده از وضعيت موجود را مفروض مي‌گيريم و موقتا از پيچيدگي‌هاي جدي (و به واقع حياتي) وضعيت واقعي چشم‌پوشي مي‌كنيم: مردم اسرائيل از ناحيه‌اي دوردست (في المثل آلمان نازي) به بيت‌المقدس آمده و خانه‌هاي مردم فلسطين را اشغال كرده و آن‌ها را به غزه تبعيد كرده‌اند. بنابراين در اينجا به وضوح عمل اسرائيليان تجاوزگرانه است و حق فلسطينيان است كه اسرائيليان را از بيت‌المقدس بيرون كنند و به خانه‌هاي خود بازگردند. گرچه درفضاي مرگ خدا و مرگ اخلاق و تجليل اراده‌ي معطوف به قدرت (نيچه) ممكن است اين وضوح براي برخي اصلا واضح نباشد، اما در اينجا اين وضوح را واضح فرض مي‌كنيم (البته در ادامه مي‌بينيم كه اين وضوح به شكل ديگري مي‌تواند زير سوال رود).

در ادامه، نخستين مساله پرسش از خود مشروعيت است، يعني در اينجا مشروعيت به چه معناست؟ براي پاسخ دادن به اين سوال،بهتر است قضیه را به نحو دیگری بازسازی کنیم. یعنی با فرض عکس با این واقعه مواجه شویم (وبر). بنابراین سوال را بدین شکل مطرح می‌کنیم که اگر اسرائيليان مسلمان بودند و فلسطينيان يهودي يا اگر اسرائيليان عرب بودند و فلسطينيان عجم، آيا همچنان عمل اسرائيليان را محكوم مي‌كرديم؟ پاسخ مثبت به اين سوال به اين معني است كه در اينجا ما نه با يك امر هويتي، بلكه با امري انساني و «اخلاقي» مواجه هستيم كه مستقل از مذهب و مليت براي هر «وجدان» آگاهي قابل درك است. از اين منظر حق فلسطينيان در بازپس‌گيري اراضي اشغالي را مي‌توان امري اخلاقي دانست و بنابراين پرسش از مشروعيت هرگونه «مقاومت»ي معطوف به مشروعيت اخلاقي است كه در اينجا امري بين‌الاذهاني و جهان‌شمول محسوب شده است.

اما در صورت‌بندي مفروض از مساله، بازپس‌گيري اراضي اشغالي توسط فلسطينيان به صورت مسالمت‌آميز ممكن نيست و با واكنش اسرائيليان مواجه مي‌شود (هر چند که خود این فرض نیز مشکوک است). بنابراين مساله بدين صورت مطرح مي‌شود كه آيا «مقاومت» به عنوان كنشي «خشونت[1]»آميز از سوي فلسطينيان براي بازپس‌گيري اراضي اشغالي مشروعيت دارد؟ به عبارت دقيق‌تر آيا استفاده از «وسيله»ي خشونت‌آميز مقاومت براي رسيدن به «هدف» مشروع بازپس‌گيري اراضي اشغالي مشروع است؟ در اينجا به نوعي به سوال كليدي «آيا هدف وسيله را توجيه[2] مي‌كند؟‌» برمي‌خوريم، يعني آيا هدف مشروع به هر وسيله‌اي براي رسيدن به آن هدف مشروعيت مي‌بخشد؟ اما در پاسخ به اين سوال به دو شق معروف فلسفه‌ي اخلاق، يعني اخلاق پيامدنگر و اخلاق تكليف‌نگر برمي‌خوريم.

اخلاق پيامدنگر به بررسي نتايج و تبعات استفاده از وسيله‌ي انتخابي براي رسيدن به هدف مي‌پردازد. از اين زاويه، بايد ديد وسيله‌ي مقاومت براي رسيدن به هدف آزادسازي بيت‌المقدس چه تبعاتي دارد، مثلا اينكه چه تعدادي كشته مي‌شوند و چه ميزان خسارات مالي برجاي مي‌ماند يا از آن سو چه ميزان بر همدلي مردم فلسطين افزوده مي‌شود. سوالي كه بايد پاسخ داد اين است كه آيا آزادسازي بيت‌المقدس و ديگر دستاوردهاي مثبت مقاومت به تبعات منفي و هزينه‌هايش «مي‌ارزد»؟

اما از ديدگاه اخلاق تكليف‌نگر ما بايد صرفا براساس «وظيفه» و«تكليف» خود عمل كنيم. بنابراين ممكن است گفته شود مقاومت و آزادسازي بيت‌المقدس تكليف فلسطينيان است و اينكه نتايج و تبعات آن چه مي‌تواند باشد اصلا مهم نيست. اما اين طرز پاسخ به مساله با نوعي كج‌فهمي همراه است، چرا كه براي فرد پايبند به اخلاق تكليف‌نگر، جلوگيري از كشته‌شدن انسان مي‌تواند همانقدر تكليف باشد كه احقاق حق پايمال شده. براي عبور از اين مشكل، تفكيك ميان اخلاق تكليف‌نگر (كانت) و اخلاق غايت‌نگر (وبر)‌ضروريست.

اخلاق غايت‌نگر رسيدن به يك «غايت» را با هر هزينه و تبعاتي مشروع مي‌داند. بنابراين از اين ديدگاه «كشتن» نه يك رذيلت اخلاقي، بلكه وسيله‌اي مشروع براي رسيدن به غايت مشروع است. پس توجيه كامل وسيله بر مبناي هدف مشروع در اين اخلاق تحقق مي‌يابد و از اين زاويه بازپس‌گيري بيت‌المقدس با هر وسيله‌اي مشروع است.

اما اخلاق تكليف‌نگر اتفاقا نه معطوف به مشروعيت هدف، ‌بلكه معطوف به مشروعيت وسيله است. از اين زاويه فرد در هر لحظه نسبت به هر عملي كه به آن دست مي‌زند مسئول و مكلف است و بايد آن عمل را بر اساس معيارهاي اخلاقي و تكاليف «وجداني» كه بر عهده‌ي اوست به انجام رساند. در اينجا مسئوليت كنشگر صرفا معطوف به كنش‌هاي خود اوست،‌ به اين معني كه ممكن است كنش او تحت شرايطي منجر به پديد آمدن بي‌عدالتي گردد، اما مسئوليت اين بي‌عدالتي يقينا نه بر عهده‌ي آن فرد،‌ بلكه بر عهده‌ي آن شخص ديگريست كه مرتكب كنش غيراخلاقي شده است. مثلا اگر تحت شرايطي عدم دروغ‌گويي فردي موجب كشته شدن شخص ديگري شود ، از لحاظ اخلاق تكليف‌نگر اين عدم دروغ‌گويي به هيچ وجه غير اخلاقي نيست، چرا كه مسئوليت كشته شدن آن شخص، نه با او، بلكه يقينا با قاتل است. اما ممكن است در شرايطي دو وظيفه‌ي اخلاقي در برابر هم قرار گيرند و دچار وضعيت متناقض شوند، يعني انجام يكي مساوي معطل ماندن ديگري گردد. مثلا در صحنه‌ي جنايتي وظيفه‌ي نجات جان انساني در برابر وظيفه‌ي پرهيز از كشتن انساني ديگر قرار گيرد. بر اين اساس شايد بتوان اصل اساسي اخلاق تكليف‌نگر را به اين صورت بيان كرد كه «نيكي كن، و هرگز بدي مكن». اين اصل به اين معني است كه بايد بر «نبايد»ها نسبت به «بايد»ها اولويت قائل شد، چرا كه نبايدها به مثابه‌ي عدم كنش‌اند و بنابراين بر خلاف بايدها هرگز دچار وضعيت متناقض نمي‌شوند. از اين منظر، اخلاق تكليف‌نگر دقيقا همان اخلاق مسيحايي است، چرا كه هرگز پا را از «نبايد»ها فراتر نمي‌گذارد. پس اين اخلاق قاطعانه مقاومت خونريزانه را براي هر هدفي كه باشد مردود مي‌شمرد. در اين چارچوب مقاومت مشروع عاري از خشونت (يا در ادبيات بنياميني بر خواسته از خشونتي الهي)، مقاومت همان جواناني است كه با سنگ به استقبال تانك‌هاي اسرائيلي مي‌روند.

در صورتي كه اين تفسير را بپذيريم، اخلاق غايت‌نگر در تقابل مستقيم با اخلاق تكليف‌نگر قرار مي‌گيرد. اخلاق غايت‌نگر معطوف به مشروعيت هدف است، اخلاق تكليف‌نگر معطوف به مشروعيت وسيله. اخلاق غايت‌نگر خشونت‌آميز است، اخلاق تكليف‌نگر بري از خشونت. در اينجا مساله‌ي دين مطرح مي‌شود. به زعم وبر دين[3] مي‌تواند به تعريف جديدي از مفاهيم اخلاقي بپردازد. در اسلام،‌ اين قابليت مي‌تواند بدين شكل متبلور گردد كه دروغ‌گويي به مصلحت‌سنجي، كشتن به جهاد در راه خدا و خودكشي به شهادت بدل شود. اين تلقي جديد از مفاهيم اخلاقي، مي‌تواند خشونت نهفته در اخلاق غايت‌نگر را كاملا توجيه كند و حتي هر «هدف»ي نيز مي‌تواند در لباس ايدئولوژي مشروعيت اخلاقي يابد. در اين وضعيت اخلاق خصلتي ايدئولوژيك پيدا مي‌كند. اين اخلاق غايت‌نگر در شكل راديكال آن، در صهيونيسم و طالبانيسم ظهور يافته است. در اينجا به جنگ خدايان (وبر) و نسبي‌گرايي مطلق اخلاقي مي‌رسيم. از اين منظر حتي فرض اوليه‌ي ما مبني بر نا مشروع بودن كنش تجاوزگرايانه‌ي اسرائيليان نيز زير سوال مي‌رود، چرا كه آن‌ها در چارچوب اخلاق صهيونيستي مي‌توانند به اين عمل خود لباسي اخلاقي بپوشانند. پس ما بررسي اخلاق غايت‌نگر را كنار مي‌گذاريم تا بتوانيم به مساله‌ي اصلي بازگرديم. تنها بايد تذكر دهيم در صورتي كه بخواهيم به اين اخلاق پايبند باشيم،‌بايد تبعات احتمالي آن را، مانند نسبي‌گرايي معرفت‌شناختي، بپذيريم.

اما پايبندي به اخلاق پيامدنگر يا اخلاق مسئوليت، كه به بررسي نتايج و پيامدهاي كاربرد يك وسيله براي رسيدن به هدف مي‌پردازد، با دو مساله‌ي جدي مواجه است. از يك سو مساله‌ي امكان پيشبيني پيامدهاي يك كنش و از سوي ديگر مساله‌ي امكان ارزش‌گذاري ميان پيامدهاي پيش بيني‌شده مطرح مي‌شود. مساله‌ي اول به اين صورت طرح مي‌شود كه آيا اساسا مي‌توان پيامدهاي يك كنش را پيشبيني كرد؟ از آنجا كه پيشبيني اساسا مقوله‌اي تجربي-علمي است (در برابر پيشگويي كه مقوله‌اي پيامبرگونه است)، اين سوال در حقيقت به يكي از مناقشات اصلي در فلسفه‌ي علوم اجتماعي بازمي‌گردد. بسياري معتقدند كه چون كنش انسان، كنشي ارادي و از روي اختيار است، هر نوع پيشبيني علمي در جهان انساني اساسا ناممكن است. اين مساله به ويژه هرچه قدر ابعاد يك كنش وسيع‌تر مي‌شود، اهميت بيشتري مي‌يابد. مساله‌ي دوم اما به اين صورت طرح مي‌شود كه به فرض پيشبيني‌پذيري نتايج يك كنش، چگونه مي‌توانيم ارزش‌هاي آن نتايج را نسبت به يكديگر بسنجيم؟ در چه صورت ما مي‌توانيم ادعا كنيم كه دستيابي به هدفي مشروع با هزينه‌هايي مشخص «ارزش»ش را دارد؟ شايد به طور محكم بتوان گفت هيچ روش قطعي براي پيشبيني پيامدهاي يك كنش از يك سو و ارزش‌گذاري ميان آن‌ها از سوي ديگر وجود ندارد. به نظر مي‌رسد با اين استدلال پايه‌ي اخلاق پيامدنگر به نفع اخلاق تكليف‌نگر به كلي سست شده است. جلوتر به اين مساله بازمي‌گرديم. اما در اينجا بايد اذعان كرد كه در بسياري موارد مي‌توان به طور مسئولانه بر مبناي اخلاق پيامدنگر دست به كنش زد. براي مثال در صورتي كه دروغ يك فرد بتواند (و صرفا بتواند، يعني محتمل باشد) جان شخص ديگري را نجات دهد، بر مبناي اخلاق پيامدنگر دروغ‌گويي او در اين شرايط امري اخلاقي محسوب مي‌شود (برخلاف اخلاق تكليف‌نگر كه دروغ را مجاز نمي‌شمرد)،‌حتي اگر در نهايت شخص مزبور به قتل برسد. اما با بازگشت به مساله‌ي اصلي بايد پرسيد كه آيا در شرايط نابرابري قدرت آشكار، بيرون كردن اسرائيليان توسط فلسطينيان از بيت‌المقدس اساسا ممكن است؟ ‌در صورتي كه بپذيريم در چارچوب عقلانيت تجربي-علمي[4] اين امكان وجود ندارد، مي‌توان گفت كنش خشونت‌آميزي كه پيامد آن صرفا برجا ماندن خسارات جاني و مالي فراوان است، اخلاقا نامشروع است.

پس به طور خلاصه در اينجا ما با سه نوع اخلاق را مواجه شديم:

اخلاق غايت‌نگر: كه معطوف به مشروعيت هدف است و پيوندي ناگسستني با خشونت دارد.

اخلاق تكليف‌نگر: كه معطوف به مشروعيت وسيله است و اخلاقي مسيحايي است و اساسا بري از خشونت است.

اخلاق پيامدنگر: كه معطوف به مشروعيت توأمان هدف و وسيله است و از اين لحاظ رابطه‌ي بينابيني با خشونت دارد.

و ديديم كه خارج از چارچوب اخلاق غايت‌نگر كه به نسبي‌گرايي اخلاقي منجر مي‌شود، هر نوع «مقاومت» خشونت‌آميز اخلاقا نامشروع است[5]. اما مساله به همينجا پايان نمي‌يابد. ما مساله را با صورت‌بندي ساده‌اي از واقعيت موجود آغاز كرديم. اما واقعيت بسيار پيچيده‌تر از صورت‌بندي ارائه شده است. در این جا با روش منظومه والتر بنیامین مساله را جلو می بریم:

1. با گذشت حدود ٦٠ سال از اعلام استقلال دولت اسرائيل، در حال حاضر ٦٨% مردم اسرائيل متولد اسرائيل (يعني در خاك فلسطين) هستند (آمار موثق نيست، اما به نظر كاملا منطقي است). گذشته از آن چند درصدي كه از ابتدا در زمين‌هاي قانونا خريداري شده ساكن شدند، آيا سكونت اين ٦٨% در خاك فلسطين نامشروع است؟ آيا در صورتي كه به فرض حماس دولت اسرائيل را از ميان ببرد، آيا اخراج اسرائيليان از فلسطين مشروع است (بگذريم كه اصلا ممكن نيست)؟ ممكن است گفته شود در صورت پيروزي حماس و از ميان رفتن اسرائيل، شهروندان اسرائيلي به عنوان شهروندان قانوني دولت فلسطين شناخته خواهند شد. در اين صورت آيا آن‌ها حق نخواهند داشت دولتي مستقل بر مبناي عقايد ديني خود داشته باشند و رفتار دولت فلسطيني با آن‌ها مانند رفتار فعلي دولت اسرائيل با فلسطينيان خواهد بود؟ در اینجا بنیان ذاتي دولت‌ها یعنی خشونت، عریان‌تر و برهنه‌تر مي‌شود.

2. گسست بنيادين منطق دولت، به عنوان يگانه نهادي كه انحصار استفاده مشروع از زور را در اختيار دارد (وبر)، از منطق ملت در طول تاريخ (به استثناي برخي مقاطع زماني كوتاه و در مكان‌هاي نادر)، دولت را همچون خدایی بیگانه بر مردم مسلط گردانده است و بدين شكل هر نوع كنش دولتي را در هاله‌اي از ابهام و بلكه در لجنزار بازي‌هاي سياسي فرو مي‌برد. به ويژه در دوران مدرن، دولت‌ها نه تنها از منطق ملت‌ها پيروي نمي‌كنند، بلكه با استفاده از پول، قدرت و رسانه ملت‌ها را با سياست‌هاي كثيف خود همراه و منطق خود را بر آن‌ها حاكم و اين وضعيت اسفناك و چهره‌ي كريه خود را در پشت واژه‌هاي روسپي و نخ‌نماشده‌اي چون دموكراسي و دولت-ملت پنهان مي‌كنند (به واقع چه كسي باور مي‌كند منطق ملت آمريكا در شكل ذاتي خود با اشغال‌گري‌ها و توسعه‌طلبي‌هاي اين دولت همگام باشد؟ يا اين خواست ملت ايران است كه ايران با ونزوئلا روابط دوستانه برقرار كند يا اين دولت است كه خواست خود را بر ملت ايران تحميل مي‌كند؟). در اين شرايط آيا مي‌توان پذيرفت كه دولت اسرائيل و دولت فلسطين (حماس) بر مبناي خواست ملت خود به چنين جنگ‌هاي خشونت‌باري دست مي‌زنند؟ يا اين دولت‌ها هستند كه منطق خود را بر ملت‌ها تحميل كرده‌اند؟

3. ذات دولت ، قانون است؛ و ذات قانون، خشونت. تا هنگامی که صلح از دولت‌ها خواسته شود، امری محال و آرزویی غیر ممکن است. گویی صلح نیز همچون دولت‌ها، که مردمان انتزاع شده اند، به اخلاقی بیگانه و انتزاعی تبدیل می شود. این گزاره را به این شکل می توان قرائت کرد: تا زمانی که مردمان اسراییل و فلسطین از دولت‌هایشان خواستار ایجاد صلح باشند، صلح هرگز محقق نخواهد شد.

4. منطق جنگ در دوران مدرن تغيير كرده است. پيش از ظهور سلاح‌هاي كشتار جمعي و دوربرد و هواپيما و هليكوپتر و ...، زماني كه تنها از سلاح‌هاي سبك (از شمشير و تيروكمان گرفته تا تفنگ) در جنگ‌ها استفاده مي‌شد، دو گروهي كه در مقابل هم صف مي‌كشيدند آگاهانه وارد ميدان جنگ شده بودند (بگذريم از اينكه بر اين جنگ‌ها هم در اغلب موارد منطق دولت‌ها حاكم بوده است) و با حضور خود اعلام مي‌كردند كه تبعات آن را پذيرفته‌اند. اما امروزه بمب‌ها از هر دو جبهه بر سر افرادي فرود مي‌آيد كه احتمالا از اساس با هر نوع جنگي مخالفند.

5. جنگ غزه را نمي‌توان به راحتي به رويارويي دو جبهه‌ي حق و باطل تقليل داد. چرا كه يك وضعيت چند قطبي بر آن حاكم است. در واقع در غزه حقیقت امری قابل کشف نیست بلکه بر مبنای منطق کالایی مدرنیسم، كه رسيدن به حداكثر سود ممكن وجهي از آن است، حقیقت نیز توسط دولت‌ها تولید می شود. فلسطين، اسرائيل، كشورهاي عربي، ايران، آمريكا، روسيه، انگلستان و اروپا طرف‌هايي هستند كه هر يك به دنبال منافع خود در اين جنگ مي‌گردند و بر اساس اين منافع كنش‌هاي متفاوتي از خود نشان مي‌دهند (براي مثال هنوز سفر خالد مشعل به روسيه از يادمان نرفته است يا چه كسي مي‌تواند ادعا كند جنگ غزه هيچ نقشي در بلزي انرژي هسته‌اي ايران ايفا نخواهد كرد؟).

6. به گفته بنیامین، امروز صلح رومی (دو جانبه) در هیچ مکانی امکان پذیر نیست. ایده صلح بیش از هر چیز نیاز به بازگشت به صلح همه جانبه برای نجات قربانیان دارد. در واقع جنگ را نباید فقط نبرد حاکمان اجراکننده (اسرائيل و حماس) و توطئه گران (آمریکا و ايران) دانست ؛بلکه طرف سومی نیز وجود دارند که همانا قربانیان این دو هستند. قربانیانی که در هر حال فقط قربانی هستند. سیاست رهایی‌بخش، قربانیان را برای صلح علیه دودسته دیگر برمی انگیزد.

7. حمايت ما از جنگ در قالب مفاهيم مسخ‌شده‌اي چون جهاد و مقاومت، تنها و تنها بر زخم‌ها و دردهاي قربانيان مي‌افزايد.

8. پيش‌تر در بحث پيرامون اخلاق پيامدنگر به اين نتيجه رسيديم كه روش قطعي براي پيشبيني پيامدهاي يك كنش از يك سو و ارزش‌گذاري ميان آن‌ها از سوي ديگر وجود ندارد. اما شايد بتوان گفت در اينجا با نوعي تصميم وجودي روبه‌رو هستيم و بيشتر از اينكه بتوانيم به اخلاقي بودن يك كنش حكم كنيم، بايد به اخلاقي بودن سوژه‌ي كنشگر بپردازيم (همان مساله اساسی اخلاق کانتی یعنی بازگشت اخلاق به انسان از عمل انسان). ممكن است گفته شود اين تغيير رويه به نوعي نسبي‌گرايي اخلاقي مي‌انجامد. اما نكته مهم اين است كه سوژه‌ي اخلاقي، كه پيامبران و امامان نمونه‌ي كامل آنند، به پايبنديشان به اخلاق تكليف‌نگر و مسيحايي شناخته مي‌شوند و تنها در شرايط استثنايي، كه معمولا همان شرايط دفاعي است و تنها خود آنان در اعلام اين شرايط مشروعيت دارند، از دايره‌ي نبايدها، آن هم در چارچوبي كاملا مشخص و محدود، تجاوز مي‌كنند[6] (دقت كنيد كه در اخلاق تكليف‌نگر در قسمت بايدها مي‌توانيم بر مبناي منطق پيامدنگرانه عمل كنيم). سوژه‌ي اخلاقي در بهترين بيان شخصيتي «حكيم» است،‌چرا كه مفهوم «حكمت» مي‌تواند هر دو سويه‌ي تدبير و نيك‌سرشتي را كه لازمه‌ي اخلاق پيامدنگرند دربر داشته‌باشد و اين دو جز با پايبندي به اخلاق مسيحايي حاصل نمي‌شوند. اما اشتباه است اگر تصور كنيم برمبناي منطق اتكاي اخلاق پيامدنگر به سوژه‌ي اخلاقي، پيروي از چهره‌هاي كاريزماتيك (يا حتي غير كاريزماتيك و بلكه نفرت‌انگيز) در دوران مدرن امري اخلاقي است. در اينجا بايد اعتراف كنيم كه در شناخت اين چهره‌ها، كه معمولا مناسباتي آشكار يا پنهان با دولت دارند و بنابراين در منطق باطل دولت قرار مي‌گيرند، ما اسير منطق رسانه‌ها هستيم.

9. اما رسانه‌ها با ساختن فراواقعيت (بودريار)، كه به صورت متحيركننده‌اي واقعي‌تر از خود واقعيت به نظر مي‌رسد، در تحميل منطق باطل دولت‌ها بر ملت‌ها نقش نهايي را ايفا مي‌كنند. شكسپير در قطعه‌اي درخشان ذات رسانه را براي ما روشن مي‌كند:

رسانه؟ رسانه‌ي جلوه‌گر پر تلألؤ؟ نه، اي خدايان

من مريدي بيكاره نيستم ... گوشه ندايي از اين رسانه

سياه را سپيد مي‌كند، زشت را زيبا، ناحق را حق مي‌كند

فرومايه را شريف، سالخورده را نوجوان و بزدل را دلاور

... شگفتا كه اين رسانه، خدمتگذاران و كاهنان شما را از كنارتان دور مي‌كند

و بالش دلاوران را از زير سر ايشان به كناري مي‌افكند

اين برده‌ي زرد

ادياني به هم مي‌ريسد و پنبه مي‌كند، لعنت‌شدگان را آمرزش مي‌بخشد

جذاميان كريه را به تخت پرستش برمي‌نشاند، دزدان را مورد اعتماد قرار مي‌دهد

و به‌سان برگزيدگان مسندنشين

قرين حرمت و عنوان و تحسين‌شان مي‌كند

اين همان است كه بيوه‌زن فرتوت را ديگربار به خانه‌ي بخت مي‌فرستد

و زني را كه بستر بيماري و جراحات به چرك اند نشسته‌اش تهوع‌انگيز است

همچون روزهاي بهاري دلپذير و خوشبو مي‌كند

بيا اي خاك لعنت زده،

تو اي روسپي پست بشريت

كه در يكپارچگي ملت‌ها خلل مي‌افكني

...

و تو اي شاه‌كش شيرين

و اي جدايي‌افكن دلبند ميان فرزند و پدر

تو اي آلاينده‌ي سرخوش بستر پاك خداي زناشويي

تو اي خداي دلاور جنگ

تو اي دلداده‌ي جوان و شاداب، محبوب و سرشار از لطافت جاودانه

كه شرم و آزرمت برف تقديس‌شده‌ي دامان الهه‌ي شكار را آب مي‌كند

تو اي پروردگار پنهان

كه ناممكن‌هاي نزديك را به هم جوش مي‌دهي، با يكديگر پيوند مي‌دهي

و براي برآورده شدن مقاصد خويش

به هر زباني سخن مي‌گويي، اي كه در هر دلي جايي داري

به هوش باش كه بردگانت سر به طغيان برمي‌دارند

با هنر خويش، آنان را به جان هم انداز

تا ددمنشان، امپراتوري جهان را از آن خود كنند

در اينجا ما به طرز جسورانه، و شايد گستاخانه‌اي، قطعه‌ي شكسپير را كه در مقام طلا سروده شده است، با تغييرات اندكي[7] به قطعه‌اي در باب رسانه بدل كرديم. هماهنگي و تقارن شگفت‌انگيز پديد آمده در اين قطعه، به طرز حيرت‌انگيزي پيوند شوم رسانه و پول در دنياي مدرن را، در جهت فريب و استثمار توده‌ها عريان مي‌كند.

در پايان بايد تاكيد كنيم كه نقد حاضر بر مقاومت حماس، به هيچ عنوان نمي‌تواند تاييدي بر جنايت‌هاي وحشيانه‌ي دولت اسرائيل تلقي گردد، چه كنش اين دولت آن‌قدر كريه و وقيح است كه جايي براي فلسفه‌پردازي و استدلال‌آوري براي محكوم كردن آن باقي نمي‌ماند (گرچه دنيا آن‌قدر آشفته است كه شايد مجبور شويم براي محكوميت آن نيز استدلال آوريم).

بياييد همه با هم فرياد «پايان خشونت» سردهيم.

«وَ لَا تَسْتَوِى الحَْسَنَةُ وَ لَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتىِ هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلىِ‏ٌّ حَمِيمٌ * وَ مَا يُلَقَّئهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبرَُواْ وَ مَا يُلَقَّئهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ * وَ إِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَنِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (فصلت ٣٤-٣٦)

«هرگز نيكى و بدى يكسان نيست بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه (خواهى ديد) همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است! * امّا جز كسانى كه داراى صبر و استقامتند به اين مقام نمى‏رسند، و جز كسانى كه بهره عظيمى (از ايمان و تقوا) دارند به آن نايل نمى‏گردند! * و هر گاه وسوسه‏هايى از شيطان متوجّه تو گردد، از خدا پناه بخواه كه او شنوده و داناست!»



[1] بنيامين خشونت الهي را از خشونت خونريز متمايز مي‌كند. در اينجا مقصود ما از خشونت، همان خشونت خونريز است.

[2] در اينجا مفهوم مشروع (legitimate) و موجه (justified) را يكسان فرض مي‌كنيم و آن‌ها را در چارچوب اخلاقي فهم مي‌كنيم.

[3] در اينجا دين نه به معناي صورت اصيل و ابتدايي آن در زمان حيات پيامبر، بلكه به معناي صورت نهادينه شده‌ي دين است. به نظر من در اينجا استفاده از واژه‌ي ايدئولوژي گوياتر است.

[4] همانطور كه اشاره شد،‌ پيشبيني در برابر پيشگويي كه امري پيامبرانه است، امري تجربي-علمي است. اميدوارم ادعا نكنيم كه في‌المثل اسماعيل حنيه قادر به پيشگويي پيامبرانه است. جلوتر به اين موضوع بازمي‌گرديم.

[5] ممكن است گفته شود مقاومت حماس صرفا واكنشي دفاعي است، اما بايد دقت كنيم كه حماس از اساس دولت اسرائيل را به رسميت نمي‌شناسد و بنابراين هدف نهايي آن از ميان بردن دولت اسرائيل است.

[6] اعلام وضعيت استثنايي توسط حاكم و تعليق قانون در اين وضعيت در كارهاي بنيامين، اشميت و آگامبن ديده مي‌شود. در اينجا ما بحث وضعيت استثنايي را به شكلي مشابه در حوزه اخلاق مطرح كرده‌ايم.

[7] رسانه=طلا/ جلوه‌گر=گرانبهاي/ گوشه ندايي=اندك مايه‌اي

۱۳۸۷ دی ۲۳, دوشنبه